آدالار مترجم
  tütkce şiir    /      ترجمه‌‌ی شعر ترک
اسفند 1387
ش ی د س چ پ ج
          1 2
3 4 5 6 7 8 9
10 11 12 13 14 15 16
17 18 19 20 21 22 23
24 25 26 27 28 29  
آرشیو

مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
آموزش زبان انگلیسی Extra
هم سریال ببینید، هم زبان یاد بگیرید!
روش جدید آموزش زبان انگلیسی با فیلم
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 29 اسفند ماه سال 1387

 

 

شعر از ناظم حکمت(شاعر ترک)

ترجمه از وحید طلعت

 

 

تو مثل عقرب هستی برادرم
در تاریکی ترسناکی مثل یک عقرب


تو مثل گنجشک هستی برادرم
در تلاش و اضطراب یک گنجشک
تو مثل صدف هستی برادرم
مثل  صدف بسته و راحت


و مثل دهانه ی یک  آتشفشان خاموش
ترسناکی برادرم
نه یکی
نه پنج تا
تو حالا میلیونها نفر هستی
مثل گوسفند هستی برادرم
با بلند کردن چوبدستی چوپان پوستین پوش
قاطی رمه می شوی
و مغرور مثل همیشه سوی سلاخ خانه میروی
عجیب ترین مخلوق دنیا هستی تو
عجیب تر از ماهی یی  که تمام عمر در دریا بود

اما دریا را نفهمید
و اینهمه ستم در این دنیا
در سایه ی توست.

 

اگر گرسنه ایم، اگر خسته ایم

و اگر غرق خون
و هنوز چون انگور برای گرفتن شراب
له می شویم
تقصیر توست
برای گفتنش هم زبانم نمی گردد

اما بیشتر تقصیرها مال توست جانم،
برادرم.
ناظم حکمت 


جمعه 25 بهمن ماه سال 1387

 

روز «ولنتاین» (روز عشاق، روز عشق ورزی) 

محبوب من! 

اگر از پدرانم مثل میراثی به من می‌رسید، 

امروز یک وطن به تو هدیه میدادم 

وطنم را که اسمش «ایران» بود. 

 

 

 

اصل شعر در اینجا بخوانید


شنبه 19 بهمن ماه سال 1387

  

 

تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی  

تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی 

تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی 

تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی 

تنها تو میتوانی کارگران در مزارع گندم را دوست داشته باشی 

 

 


دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387

 

 

آنقدر به فکرت بودم

که چیزی نمانده بود فراموشت کنم. 

 


دوشنبه 30 دی ماه سال 1387

 

 شعر  و ترجمه از وحید طلعت: 

  

                «وطن» 

اگر میشد از این سرزمین بکوچم 

میبردم با خودم؛ 

آرزوهایی را که فراموشت شده. 


یکشنبه 1 دی ماه سال 1387

 

 

 

شعر  و ترجمه از وحید طلعت: 

 

چگونه خبر مرگم را میشنوی؟

شاید بعد از سه ماه

بی‌خبر از من

در گوشه‌ای از یک روزنامه‌ی پاره و رنگ پریده!

که قسمت شکسته‌ی پنجره‌ را پوشانده

در یک کافی‌شاپ

آخ ـ آخ...

یا وقتی با عجله نان می‌خری ...

درست در روزنامه‌‌ی خوانده نشده‌ای که  نانوا

نان را در آن پیچیده تا دست تو نسوزد.

یا زمانیکه روزنامه‌های کهنه را می‌فروشی

یا یک پاییز شیرین

در باغ پدرت

در بین کاغذ پاره‌هایی که کف جعبه‌های سیب می گذاری.

(افسوس که سه ماه تمام کسی آن روزنامه‌ها را نخوانده...)

اما باور می‌کنم

خبر مرگم را

از  تلویزیون،

از رادیو

و یا از دهان دوستانت نخواهی شنید. 

 

 


یکشنبه 24 آذر ماه سال 1387

فایق بایسال 

شاعر معاصر ترکیه 

 

 

مثل تو با دست دکترها که متولد نشدم

روز تولدم کسی برای مادرم میخک نیاورد!

به همین خاطر نمیتوانم گریه کنم

از شکم مادرم مثل یک تخم بیرون افتادم

کسی از انسان بودنم نگفت

به همین خاطر نمیتوانم حرف بزنم

برای یکبار هم که شده

در شبهای من ستاره ای ندرخشید

در روستای "لیلالی" دنیا به اندازه مشت کوچکم بود

به خاطر این  نمیتوانم ببینم

هیچ کس شبها نازمرا نکشید

دستهای مادرم پینه پینه بود

برای همین است نمیتوانم دوست داشته باشم

هیچ کس برایم کفشها و لباسهای زیبا نخرید

لباسهایم خاکی و کفشهایم پاهایم بودند

به همین خاطر نمیتوانم به قدمهایش نگاه کنم

مثل تو در پارچه های سفید قنداقم نکردند

بعد از سیزده خواهر و برادر سهمی از شیر مادر برایم نمانده بود

به همین خاطر نمیتوانم دردهایم را نشان دهم

در مدرسه های بزرگ مثل تو  درس نخواندم

قلم ،دفتر،کتاب و معلم که ندیدم

به همین خاطر است نمیتوانم بخندم

خانه، آپارتمان و اتومبیل ندارم

مادرم  یک مشت خاک هم ندارد

به همین خاطر است نمیتوانم بمیرم.  

 

ترجمه / تابستان 85

 

 

 


چهارشنبه 6 شهریور ماه سال 1387

در خانه تنها هستم

در شهر تنها

در وطن تنها

اما وقتی به تو فکر میکنم تنهاتر می‌شوم

وحید طلعت


جمعه 14 تیر ماه سال 1387

 

 

گونل مولود ( جمهوری آذربایجان)1982 

ترجمه : وحید طلعت

 

              غربت

 

شبهایی که برای تو نامه مینویسم

شبهای دلتنگی من است

و در چنین شبهایی سیگار و پنجره

برای دلتنگیها درمان بی اثری است

در چنین شبی

وقتی از پنجره  نگاه میکنم

 با  هر منظره‌ای که می‌بینم  عشقی فراموش شده را آرزو میکنم

 

طعنه نزن

اگه  عشقی  نباشد؛

شبهای  پر از دود و مستی

تمام شدنی  است؟

 

منهم تنهام

و هر کسی که به در خانه ام میکوبد

با امید در را باز میکنم

 

یادت هست؟

همیشه مادر بزرگم را

که به خاطر هر صدایی خوشحال میشد

 و سمت در میدوید،

مذمت میکردیم

 

او حالا  از دنیا بریده

و حرفی نمیزند 

 

این پیر زن به نظر تو در انتظار چه کسی بوده؟

 

تو هم انتظار مرا میکشی؟

به خاطر ننوشتنم و  دور  بودنم

مذمتم میکنی؟

 

چه فرق میکند؟

سرزمینها یک اسم دارند:

سرزمینهایی که وطن  مادری  نیستند:

همه غربتند.

 


شنبه 22 اردیبهشت ماه سال 1386

 

 

در چشمهایش

عشق منتشر می شود

با زندگی تقسیم میشوم

   ـ این مال تو

     ـ این مال من

به این ترتیب به هم میرسیم

   و سهم هامان را تقسیم میکنیم

میگوید انسانها ستاره اند

باور میکنم

میگوید:

یکی مال من

یکی مال تو

 من هم ...

 

در آخرین شب پاییز

ستاره هایم شمرده میشوند

یک ستاره در آسمانم کم شده.

 

 

وحید طلعت

 

برای خواندن اصل شعر کلیک کن

 



1 2 >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 4088


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها