آن ناز، آن شکردهنی میکشد مرا آن چشمهای تُرکمنی میکشد مرا قویی که در دو برکهی چشمم رها شدهاست هر روز وقت آبتنی میکشد مرا تبعیدیام هنوز به قفقاز خوابهات آوارگی نه، بیوطنی میکشد مرا آن تُرک جاودانه با گویش دری با لهجهای مثل شدنی میکشد مرا من در خرابههای بودا بنا شدم عشقی نهان، غمی علنی میکشد مرا سنگ مزارِ من را در بلخ کندهاند این است دردِ کوهکنی میکشد مرا من از تمامِ تاریخم زخم خوردهام زخم عمیقِ بیسخنی میکشد مرا زیبایی تو ایلِ مرا کوچ میدهد! آوارگی نه! بی وطنی میکشد مرا وحید طلعت |